۳ اردیبهشت ۱۳۸۹

۲۴ فروردین ۱۳۸۹

جلسه اول

بهشت این جاست
وقتی نیستی
دست های خنده ی مادرم کوک می شود
وقتی نیستی
چه سخاوتی دارد جیب های بی دریغ پدر؛
و من ...
شادترین عروسک خیمه شب بازی دنیام
دل نگران تنهایی ام می شود برادرم
تا بشنود کف پوش سینمای محلّه مان
لخ لخ کف ش هایم را

وقتی نیستی مریم پاک می شود این بی غیرت آبرو بر
و شعله می کشد آرزوی سپید بختی ام
در این کانون گرم
دربان بهشتی ام کاش نبیند
گوش هایم پاپی مطرب شبگرد می شود
تا خیال آغوش جهنّمی تو را
در ترانه ی سلطان قلب هایش
جستجو کنم ...

مهسا پایدار

۴ فروردین ۱۳۸۹

WA, SHINJI - RARE - NAI




همیشه پای یک زن در میان است !




بهار با تمام زیباییش مبارک






داستان نوشت



از خواب که بیدار شدم خواستم آرام آرام با خودم آشتی کنم. جلوی آینه می روم. آئینه ی ایستاده بر دیوار. به خودم نگاه میکنم. دو آدم، تو چشم، دو لبخند در آئینه نگاهم میکنند. بهاری میشوم و دقیق تر به خودم نگاه میکنم. جایی زیر شیار های چشمانم جا مانده ام. لا به لای آخرین خط چشمی که پر رنگ تر از همیشه برای پوزخند هایم کشیده ام. خم میشوم به جلو. چند تار موی اضافه لا به لای ابروهایم سرک کشیده اند. حاضر میشوم و راه می افتم به سمت آرایشگاه همیشگی ام
در شهر راه می روم. لا به لای آدم های پر از خیال و صورتک و خسته. کنارشان گام بر می دارم بی هیچ نگاهی مشترک، کلامی مشترک، خرافاتی مشترک... میدان اصلی شهر شلوغ است و بوی بهار و حافظ و سبزه های منتظر به گره تمام شهر را گرفته. نشاط مردمان به منم نفوذ میکند . به سر کوچه ی آرایشگاه که می رسم ماشین تمیزی از کنارم رد می شود و درست مقابل درب آرایشگاه نگه می دارد. چقدر شبیه به پارک کردن توست، درست مقابل پل پارک میکند !! قدم زنان می رسم به نزدیکی ماشین. عصبانی میشوم از خودم که هنوز همه ی ماشین های شهر را شکل ماشین لکنته ی تو می بینم و تمام رانندگان را تو! با خودم دعوا دارم که درب جلو باز می شود و زن جوانی از سمت کنار راننده پیاده می شود و پشت سرش درب راننده باز می شود و تو سرک می کشی بیرون. خشکم میزند پشت سرت. همسرت با شیطنت می گوید:" دعا کن شلوغ نباشه، وگرنه آشپزی می افته گردن تو" . تو فاتحانه می گویی " چی خیال کردی خانمی، آشپزی هم می کنم" کوچه به رویم پوزخند میزند ] –گفته باشم ها، از این لوس بازی ها بلد نیستم که بعضی از مرد ها در میارن کمک می کنند و آشپزی می کنند و ظرف می شورن. بعدا توقع نداشته باشی یه وقت[ فلج شده ام انگار. پشت سر تو و دنیای وارونه ای که دوباره روی غبار خاطراتم استفراغ کرده است . نمیدانم چیکار کنم رد شوم از کنارت و وارد آرایشگاه شوم یا منتظر بمانم که بروی و... بروی؟!؟ مگر هستی هنوز؟؟
خانمت کیف اش را از صندلی عقب بر می دارد و میگوید فعلا بابای. دست تکان می دهی و میگویی "مواظب خودت باش" ...-هستم! منم مواظب خودم هستم. پاهایت را روی پدال گاز فشار می دهی و می روی و سایه ام زیر جای رد چرخ های ماشینت ترک می خورد. میخواهم بر گردم. شالم را به جلو می کشم . با نک انگشتم زیر چشمم را پاک میکنم تا مطمئن شوم که دیگر رد اشکی بر آن نمی جوشد. چشمانم خشک خشک است. مگر عقلم را از دست داده ام که دوباره بارانی شوم. نک انگشتانم به چند تار موی اضافه ی زیر ابروهایم می خورد و پشیمانم می کند از برگشتن. وارد آرایشگاه میشوم. شلوغ نیست. خانم آرایشگر احوال پرسی گرمی میکند و من نگاهم روی خانمت می ماسد که چند سایزی از من گنده تر است و خنده ام می گیرد از تو و صدایت در گوشم زنگ میزند"مطمئن باش با اینکه خیلی عاشقتم، اگه یه روزی چند گرم هم اضافه وزن پیدا کنی ولت می کنم. اینو از الان بهت بگم که یه وقت نگی نگفتی" مانتو و شالم را در می آورم و جز صندلی کنار خانمت جایی برای نشستن پیدا نمیکنم. بیکار می نشینم تا نوبت به ما برسد. خانمت دارد از آخرین کمربند لاغری ای که برایش به عنوان هدیه تولد گرفتی تعریف میکند و من به این فکر میکنم که توی لعنتی هنوز هم سلیقه ات در انتخاب عطر برای خانم ها محشر است و رایحه ی خانمت چقدر شبیه به بوی شیشه ی خالی عطر گوشه ای اتاق من است!!
خودم را سرگرم میکنم با آلبوم های روی میز. خانمت و خانم آرایشگر رسیده اند به مدل مویی که دفعه پیش برایش زد. به اینکه چقدر وقتی رفت خانه تو خوشت آمد و چقدر نازش کردی. ریز می خندد. من بلند می خندم. صدایت دوباره می پیچد در گوشم ] زن تمام قشنگیش به اینه که موهاش بریزه رو صورتش، رو شونه هاش ، رو کتفش، رو تنش. وقتی راه میره موهاش تو باد پریشون بشه. یه سانت از موهات هم نباید کوتاه کنی. اینطوری ظریف ترین زن دنیایی[ نگاهش میکنم و میگویم" شوهر خیلی خوبی دارید. خیلی با سلیقه است" تایید می کند و می گوید که تو واقعا یه همسر ایدآل هستی. به او برای داشتنت تبریک می گویم. برقی در چشمانش می جهد. یکی از صندلی ها خالی می شود. همسرت به من می گوید "شما کارت چقدر طول میکشه؟" با دست به ابروهایم اشاره می کنم و او میگوید "پس شما قبل از من بشین، من خیلی کار دارم. معطل میشی. میخوام موهامو مش هم بکنم" تشکر میکنم و مینشینم. و به این فکر میکنم که چقدر عوض شده ای. در آینه ی روبرو به خودم نگاه میکنم. یعنی من هم اینقدر عوض شده ام. مش؟؟ تو عاشق رنگ های تیره برای مو بودی. میگفتی عشق شرقی را باید به مو خرمایی های شرقی هدیه کرد. میگفتی هجاهای مشترک دوستت دارم را لا به لای موهای تیره ی زنان شرق می شود زمزمه کرد... شاید اشتباه میکنم... خواب دیده بودمت
چشمانم را می بندم . تکیه میدهم به صندلی. خانم آرایشگر دوباره احوال پرسی میکند و میگوید :"جمله ی همیشگی ات رو نگفتی ها" . هر دو می خندیم و خانمت می پرسد چه جمله ای . می گویم" به نظر من سخت ترین قسمت زن بودن نه زایمانه، نه پریود شدن، نه رخت شستن، نه خونه داری. سخت ترین قسمتش تحمل بند انداختن و ابرو گرفتنه" هر سه می خندیم و خانم آرایشگر می گوید که آخرش یه روز این جمله ی مرا درست رو بروی آینه ی قدی اش خواهد چسباند



توبه می کنم دوباره از خودم. از برگشتن و نشستن روی این صندلی . توبه میکنم از اینکه هنوز زنده نگهت داشته بودم. که هنوز رفتنت را چشم به راه بازگشت بودم. توبه میکنم از خودم از خواستن از نفهمیدنم وقتی که می رفتی و خیال می کردم که تو هم مثل من مجبور شده ای به جدایی. از خودم بیزار می شوم که چطور نفهمیدم که وقتی می رفتی و حتی نپرسیدی که برای دلم چه میخواهم، این یعنی برای همیشه می روی. آخ! این تار های موی لعنتی عصبی ام می کنند و من نمیدانم از این هاست که گریه ام گرفته یا از بی توجهی خودم به این دل صاحب مرده ام در این سرگردانی دنیای سوخته


کارم تمام می شود. بلند میشوم که لباسم را بپوشم. گوشی تلفن خانمت زنگ می خورد. در شلوغی کیفش به دنبال گوشی اش می گردد. پیدایش نمیکند. محتویات کیفش را خالی میکند. روی میز پر میشود از سه رنگ رژ و خط چشم و آینه و دستمال های مچاله شده و عطر و کیف پول و خرده سکه. تمام تاریخ به قهقه در گوشم جیغ می کشند و صدای تو در جمجه ام سوت می زند ] دختر تو چرا اینقدر تکی! من عاشق کیفتم وقتی می بینم توش مثل بقیه بازار درست نمیکنی و کیف لوازم آرایشت رو همراهت همه جا نمی بری[ گوش هایم را می گیرم .میزنم بیرون تا نشنوم صدایت را که از پشت گوشی تمام فضا را گرفته و به خانمت می گویی که زیاد خوشکل نکند و فکر دل تو را هم بکند... تازه می فهمم که اشتباهی بودی تا الان. چه صورتک زیبایی بودی... نسیم میخورد به صورتم. عینکم را روی چشمم میگذارم تا برای همیشه خودم را گول بزنم که دیگر گریه نمیکنم و به ابرویم فکر میکنم که دیگر آن تار موهای مزاحم را در خود ندارد
...

۱۵ اسفند ۱۳۸۸

کامنت های بحرانی

ر.خ.ا گفت...
دوشنبه ها 45/11-45/10
ساختمان مرکزي-کلاس 104
بعد عيد

*****

آتنا گفت...
لطفا اين اطلاعيه رو هم يادآوري کنيد که سه شنبه يک شب شعر تو دانشگاه علوم پزشکي ابرگذار ميشه، ساعت 3.30 عصر...> قطعا اين هم از طرف خانم خدابنده تاکيد شد که يادآوري بشه ;)

۲۷ بهمن ۱۳۸۸

بروکراسی مطلقه


داشتم برای شروع این پست با خودم معنی بروکراسی رو مرور می کردم . وقتی تو یکی از سایت های آنلاین دیکشنری دهخدا رفتم تو تعریفش نوشته بود :
"این واژه به تازگی اضافه شده است و هنوز هیچ کسی برای آن معنی ننوشته است. برای اینکه برای این واژه معنی بنویسید اینجا کلیک کنید."
خب منم که رو اینجا کلیک کرده بودم شروع کردم به تعریف دوباره بروکراسی : بروکراسی یعنی کار شخصی لنگ کارمندانی باشه که زورش به ارباب رجوع (بخوانید رعیت مفلوک) می ارزه. حالا این شخص کارمند میتونه یه آبدارچی باشه یا یه استاد. چون همون طور که میدونین هر دوی اینا کارمندن و کار خیلیا ها لنگ اوناست, از جمله همین انجمن ادبی خودمون که باید ... ا... ...
باید ...ا... ...
میشه گفت: فرش بشه!! (fresh!). ولی اینجا 2 مسئله برای این تعریف مطرح میشه :
  1. خانم ر.خ.ا که کارمند نیستن پس چرا شامل قدرتمندان بروکراسی میشن؟!
  2. پس انجمن کی تشکیل میشه؟!؟

  • نتیجه جستجو بروکراسی از سایت http://www.loghatnaameh.com بود.
  • مقدمه من هیچ ربطی به سوال دوم نداشت. این سئوال هم نیازی به مقدمه نداشت. جوابشم دست قدرتمندان بروکراسیه که تو این پست به اونا اشاره شده.

۱۸ بهمن ۱۳۸۸

ملاقات با شریعتی:



هر کسی توتمی دارد که با آن عشق می ورزد ، دوست می دارد ، می پرستد ، مینالد ، دعا می کند ، می گرید ، اشک می ریزد ، انتظار می کشد ، صبر می کند ، اخلاص می ورزد ، ارزش می نهد ، درد می کشد ، رنج میبرد ، ایثار می کند ، می گدازد ، از او زیبائی هایی را که طبیعت ندارد ، نیکی هایی را که منطق نمی فهمد ، قداستی را که از جنس این دنیا نیست الهام می گیرد ، می آموزد ، می نوشد ، در ذرات خود حلول می دهد ، و به وجدان محتاج و تشنه اش می کند ، به او ایمان دارد ، بر او نماز می برد ، غرور پولادینش را – که سر به هیچ اقتداری فرود نیاورده است – مغرورانه بر قامت والای او می شکند و اسماعیل نان ، مقام ، جان و حتی نام خویش را ، در مهراب خاطر او ، به تیغ بیتابی ، قربانی می کند ، و پس از طواف " یکتوئی " ، نماز " یکتائی " ، سعی " بی توئی " ، آنگاه ، هجرت بسوی او ، گذشته از " شور شناختنش " ، " شعور فهمیدنش " ، رسیده تا آخرین منزل حجش ، در " منی " ی عشق او ، " جشن خون " خویش را می گیرد و در پای او ، تا بام بلند " شهادت " صعود می کند ، و به معراج مرگ سرخ می رود ، و از سدره المنتهی ی " ایثار " می گذرد ، و برای حیات دیگری ، در خون خود غوطه می خورد و در گودی قتلگاه خویش سر فرو می برد و بر دو پهلویش ، دو شهپر شوق ، از اخلاص و ایثار می روید و به سوی خدا پر می گشاید !
هر کسی توتمی دارد و توتم هر کسی " ذکر " آدم بودن او است ، یادگار بهشت آدم ، یادآور هبوط و نالان غربت کویر .
هر کسی توتمی دارد و توتم هر کسی خویشاوند آن منِ بهشتی او است ، بازمانده آن منی که در " زندگی " به " شهادت " رسیده است ، در هیاهوی زاغان پلید و حریص و لجن خوار " روزمرگی " ، خاموش گشته است و در نمایش مهوع زمین و آتش بازی فریبنده زمانه ، فراموش شده است .
هر کسی توتمی دارد و توتم هر کسی یادآور آن است که روزی او نیز آدمی بوده است و نشانه آن که هنوز می تواند بپرستد ، می تواند خود برای دیگری باشد ، می تواند عشق بورزد ، از سود و صلاح و واقعیت فراتر رفته است و می تواند معنی ارزش ، حقیقت و آرمان را فهم کند . حتی می تواند تا " ایثار " اوج گیرد .
بهرحال ، هر کسی توتمی دارد ، و توتم من " قلم " است .
هر قبیله ای توتمی را می پرستد ، که روح جد نخستین همه افراد قبیله در او حلول کرده است ، در او زنده جاوید است ، روح قبیله در او جسم گرفته است ، کشتن او ، خوردن او ، بر افراد قبیله اش حرام است ، بر قبیله های دیگر حرام نیست ، آنها بیگانه اند ، آنها توتمی دیگر دارند ، از خون و خاک و نژاد و تبار توتمی دیگرند ، فروختن و مبادله و ریسیدن پشم و دوشیدن شیر و کندن پوست و کشتن و خوردن هر توتمی بر افراد قبیله اش حرام است ، توتم خدای قبیله است ، رب النوع قبیله ، ناموس قبیله ، تجسم روح و شرف و قداست و حقیقت و شخصیت و تجلی ذات و نژاد و تبار و وحدت و اصالت و جوهر انسانی مشترک و ماهیت ماورائی مشترک تمامی قبیله است .
و قلم توتم قبیله من است . خدای همه قبایل ، خدای همه عالمیان بدان سوگند می خورد ، به هر چه از آن می تراود سوگند می خورد ، به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند می خورد .
و من ؟
قلم خویشاوند آن من راستین من است ، عطیه روح القدس من است ، زبان دفترهای خاکستری و سبز من است ، همزاد آفرینش من ، زاد هجرت من ، همراه هبوط من و انیس غربت من و رفیق تبعید من و مخاطب نوع چهارم من و همدم خلوت تنهائی و عزلت من و یادآور سرگذشت و یادآور سرشت و بازگوی سرنوشت من است ، روح من است که جسم یافته است ، " آدم بودن من " است که شیئی شده است .
آن " امانت " است که به من عرضه شده است !
آه که چه سخت و سنگین است ! زمین در کشیدن بار سنگین می شکند ، کوهها به زانو می آیند و آسمان می شکافد و فرو می ریزد .
قلم توتم قبیله من است ، روح " ما " در آن یکی شده است ، " ما " در آن بهم آمیخته ایم ، با هم زندگی می کنیم و بیکدیگری میرسیم ، علیرغم زندگی – که متلاشی می کند – و زمان – که جدائی می افکند – و خود پرستی – که بیگانگی می آورد – و ترس – که هر کسی را به خود می گریزاند – و عقل – که رشته ها را می گسلد – و تنها می کند ...
... قلم توتم من است ، او نمی گذارد که فراموش کنم ، که فراموش شوم ، که با شب خو کنم ، که از آفتاب نگویم ، که دیروزم را از یاد ببرم ، که فردا را بیاد نیارم ، که از " انتظار " چشم پوشم ، که تسلیم شوم ، نومید شوم ، به خوشبختی رو کنم ، به تسلیم خو کنم ، که ... !
قلم توتم من است ، او در انبوه قیل و قال های روزمرگی ، هیاهوهای بیهودگی ، کشاکش های پوچی ، پلیدی های زندگی ، پستی های زمین ، بیرحمی های زمان ، خشونت خاک و حقارت وجود ... شب و روز ، در دستم ، بر روی سینه ام ، پرشور و ملتهب و بی امان ، این کلمات خدائی را در خونم ، در قلبم ، در روحم ، یادم ، خیالم ، خاطره ام ، وجدانم و خلقتم میریزد که :
خدا گونگی ، بهشت ، آدم ، تنهائی ، حوا ، شیطان ، عشق ، عصیان ، بینائی ، هبوط ، کویر ، غربت ، رنج ، " امانت " ، رسالت ، انتظار ، انس ، اسارت ، جبر ، خودآگاهی ، قیام ، تشیع ، خلافت ، ولایت ، ایمان ، مصلحت ، حقیقت ، سنت ، آیه ، تقیه ، تقلید ، جهاد ، اجتهاد ، شهادت ، ایثار ، مردم ، عطش ، طواف ، هجرت ، غیب ، احرام ، حج ، عرفات ، مشعر ، منی ، ذبح ، معبد ...
قلم توتم من است ، توتم ما است ، به قلم سوگند ، به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند ، به رشحه خونی که از زبانش می تراود سوگند ، به ضجه های دردی که از سینه اش برمی آید سوگند ... که توتم مقدسم را نمی فروشم ، نمی کشم ، گوشت و خونش را نمی خورم ، به دست زورش تسلیم نمی کنم ، به کیسه زرش نمی بخشم ، به سرانگشت تزویرش نمی سپارم ، دستم را قلم می کنم و قلمم را از دست نمی گذارم ، چشمهایم را کور می کنم ، گوشهایم را کر می کنم ، پاهایم را می شکنم ، انگشتانم را بند بند می برم ، سینه ام را می شکافم ، قلبم را می کشم ، حتی زبانم را می برم و لبم را می دوزم ...
اما قلمم را به بیگانه نمی دهم .
به جان او سوگند که جانم را فدیه اش می کنم ، اسماعیلم را قربانیش می کنم ، به خون سیاه او سوگند که در غدیر خون سرخم غوطه می خورم ، به فرمان او ، هر جا مرا بخواند ، هر جا مرا براند ، هر چه از من بخواهد ، در طاعتش درنگ نمی کنم .
قلم توتم من است ، امانت روح القدس من است ، ودیعه مریم پاک من است ، صلیب مقدس من است ، در وفای او ، اسیر قیصر نمی شوم ، زرخرید یهود نمی شوم ، تسلیم فریسیان نمی شوم ، بگذار بر قامت بلند و راستین و استوار قلمم ، به صلیبم کشند ، به چهار میخم کوبند ، تا او که استوانه حیاتم بوده است ، صلیبب مرگم شود ، شاهد رسالتم گردد ، گواه شهادتم باشد ، تا خدا ببیند که به نامجوئی ، بر قلمم بالا نرفته ام ، تا خلق بداند که به کامجوئی بر سفره گوشت حرام توتمم ننشسته ام ، تا زور بداند ، زر بداند و تزویر بداند که امانت خدا را ، فرعونیان نمی توانند از من گرفت ، ودیعه عشق را قارونیان نمی توانند از من خرید و یادگار رسالت را بلعمیان نمی توانند از من ربود ...
... هر کسی را ، هر قبیله ای را توتمی است ، توتم من ، توتم قبیله من قلم است .
قلم زبان خدا است ، قلم امانت آدم است ، قلم ودیعه عشق است ، هر کسی را توتمی است ،
و قلم توتم من است .
و قلم توتم ما است .

۱۴ بهمن ۱۳۸۸

ملاقات با : زینب رشیدی

1. زمینه ادبی خودتون و زمینه های ادبی مورد علاقتون:
2. نویسندگان مورد علاقتون:
3. کتاب ها و سایر آثار مورد علاقتون:
4. منابع ادبی مورد مطالعتون:
5. نحوه آشناییتون با انجمن ادبی طبری:
دوستی با "دبیر" انجمن

6. ارزیابیتون از انجمن:
گاهی خیلی خوب و گاهی هم کمی غیر قابل تحمل

7. پیشنهادات و انتقاداتتون از انجمن:
اضافه شدن link انجمن به وب سایت موسسه طبری به تبلیغات انجمن کمک می کند.
8. بیشتر از همه بدتون میاد از:
9. بیشتر از همه خوشتون میاد از:
10. یک اثر کوتاه (به عنوان امضا ) از خودتون :
11. شما در یک جمله:

۱۱ بهمن ۱۳۸۸

heros come back

مقدمه:
میگن تاریخ تحت تاثیر شرایط گاهی متفاوت و گاهی یکسانی رقمی خوره . بعضی مواقع بر اثر عوامل مذهبی رقم می خوره , بعضی مواقع بر اثر نیازهای فطری بشری (مثل آز در معنای غیر آزمایشگاه) و گاهی هم بر اثر "سایر موارد که در این مطلب نمی گنجد.". در واقع نکته مشترک تو تاریخ اینه که رقم می خوره, چه کسی بخواد و اراده کنه تو اون تاثیری بذاره و چه کسی نخواد تو اون تاثیری بذاره.

نتیجه گیری:
1- اگه حتی هیچ کس تو بلاگ فعالیتی نداشته باشه (بلاگ:تاریخ!) بلاگ به مسیر قهرمانی خودش ادامه میده.
2- اپراتور بلاگ به پیسی مطلب خورده و همین متن ناقصی رو هم که بالا نوشته از یه مانگای درجه چند قدیمی گرفته.
3- بلاگ به فعالیت خودش ادامه میده.


نکته جانبی:
طبق استقرا بر اساس یه دلیل غیر موجه میشه گفت تاریخ هم موقع امتحانات از رقم خوردن میفته!

۸ دی ۱۳۸۸

ملاقات با: محمد صادق شیروان

1. زمینه ادبی خودتون و زمینه های ادبی مورد علاقتون:
تنز !!


2. نویسندگان مورد علاقتون:
مولانا،شریعتی،ایرج میزا


3. کتاب ها و سایر آثار مورد علاقتون:
زیاد کتاب نخوندم، نظری ندارم


4. منابع ادبی مورد مطالعتون:
شعر انتقادی-عارفانه


5. نحوه آشناییتون با انجمن ادبی طبری:
فرم ثبت نام تو ترم اول – یک تخته سفید یک ماژیک سیاه دوشنبه ها انجمن یادت نره !!


6. ارزیابیتون از انجمن:
ارزیابی ادبی نمیکنم، اما همین که هرکسی میتونه اونجا حرف بزنه قابل تقدیره


7. پیشنهادات و انتقاداتتون از انجمن:
انجمن رو به انجمن هنر تبدیل کنید یا اینکه خودم میرم یه انجمن اسلامی را میندازم !!!!(
BoOhaha


8. بیشتر از همه بدتون میاد از:
سئوال خوبی نیست.


9. بیشتر از همه خوشتون میاد از:
خداوند.


10. یک اثر کوتاه (به عنوان امضا ) از خودتون :
گر جان من از وفای تو بی روح است کوی دل تو زجان نظر میخواهد

11. شما در یک جمله:
نمیگنجم.

۱ دی ۱۳۸۸

هجرت یا کوچ

بالاخره این تغییر اسم بلاگ و کوچ از آدرس "قابل نوشتن و غیر قابل خواندن!" انجام شد. تا پایان هفته یه "ملاقات با ..." از سری مقالات "ملاقات با اعضای انجمن" که به معرفی اعضای انجمن می پردازه می ذارم. میشه گفت تقریبا" این دومین مطلب از این سری مطالبه که برای توضیح بیشتر راجع به اون می تونین به پست های کمی قبل تر مراجعه کنید.